تبليغاتX
دریای محبتی که غرقم کرد.....

دریای محبتی که غرقم کرد.....

هرکس که تو رو از من بگیره شب تب کنه و سحر بمیره

دلم گرفته است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است .

شايد اگر ميدانستم که دلم چه ميخواهد و بهانه که را ميگيرد اينقدر

دلتنگ نبودم ...اگر ميتوانستم حرف دلم را بفهمم و چاره ای برای دردش

بيابم !!!

شايد اگر ميخواستم و ميدانستم ميتوانستم .

اما نميخواهم که اگر بخواهم اين دل بهانه گير هر زمان چيزی را ميخواهد و من خواسته های

بر حق دلم را چگونه بر آورده کنم ؟

دلم گرفته است . پرواز را از ياد

برده ام . شايد من نيز پرنده ای مرده ام.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

بی تو تنهاترينم

بی تو تنهاترينم  ای هميشه با من ودور از من

بی تودلتنگ و پريشان حالم

بی تو يک جسم تهی مانده ز روح

بی تو از زندگی و هر چه که هست بيزارم

بی تو من غمگينم

با تو من می شنوم می بينم

با تو من خورشيدم

بی تو من می ميرم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

از همه چیز بیزارم

مرا بخوان به خلوتگه ملکوتيت

که از تکرار خود بيزارم

وچونان طفلی گمشده در آغوش ازدحام

فريادم به هيچ گوشی نمی رسد

مرا بخوان

مرا که تنهاترينم ميان اين همه تن ها

وحتی سايه ام را

در ميان کوچه ها گم ميکنم هر روز

به اين اميد

که او يابد مرا در کوچه ای ديگر

و از تکرار اين بازی بيهوده

سخت بيزارم

مرا بخوان

که تهی وار به هيچ ميخندم

و می بندم تمام خاطراتم را

به پشت ابرهای تيره و مغموم

چه سخت است آن چه را بايد به تو گفتن ندانستن

چنان در بند افكارم

كه گوئي در وراي هستيم جائي دگر دارم

تو را آنگونه ميخوانم كه مي خواهم

نه همچون آدميزادي كه ميداند چه ميخواهد

نه از كوهم ، نه از آبم ، نه ازآتش ...

من از جنس لطيف آدميزادم

من از اين آدميت سخت بيزارم

نميدانم چرايش را ... نميدانم !؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

تنها

تو تنها باش و من تنهاي تنها

كه دارم وقت تنهايي سخن ها

مراد دل ز تنهايي برايد

كه طبعم شعر تنهايي سرايد

پريشاني كشم از جمع ياران

غمم خوشتر بود از غمگساران

به تنهايي خدا را ديده ام من

گلي از باغ عشقش چيده ام من

در گلزار جان را باز كردم

چو مرغي از قفس پرواز كردم

به تنهايي مرا تنها مپندار

كه تنهايي بود هنگام ديدار

نماز خلوتم را صد قنوت است

كلام شعر تنهايي سكوت است

تو تنها باش و من تنهاي تنها

كه دارم وقت تنهايي سخن ها

جهان خويش را از ما جدا كن

مرا در دشت تنهايي رها كن

اين شعر زيبا از من نيست اما شاعرش حرف دل من رو زده برای همين گذاشتمش

اينجا تا شما هم بخونيد شايد حرف دل خيلی از شماها باشه ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

تفاوت عاشق بودن و کسي را دوست داشتن

علائم عاشقي در درون خود ...


هنوز خيلي ها نتونستن در درون خودشون احساسات عاشقي رو که در خود نهفته هست را کشف کنند.... علائم کشف احساسات نهفته شده يعني عشق:
 وقتي با خنده از خواب بلند ميشي بدون که يه عاشقي
 وقتي تو آينه کسي رو بجز خودت ديدي بدون که يه عاشقي
 وقتي با عجله و بدون اينکه چيزي بخوري از خونه رفتي بدون که يه عاشقي
 وقتي که پله ها رو ? تا ? رفتي پايين بدون که يه عاشقي
 وقتي تو خيابون آواز خوندي و رقصيدي بدون که يه عاشقي
 وقتي يه گل رز خريدي بدون اينکه بوش کني بدون که يه عاشقي
وقتي روي صندلي پارک برعکس همه مي شيني بدون که يه عاشقي
وقتي يه گل رز رو بوييدي و دادي به کسي بدون که يه عاشقي
وقتي با تمام وجودت گفتي دوستت دارم بدون که يه عاشقي
وقتي که عکسش رو روي يه درخت پير کشيدي بدون که يه عاشقي
وقتي بخاطر يه سکه به همه روانداختي بدون که يه عاشقي
وقتي بهت گفت دوستت داره بدون که يه عاشقي
وقتي به اون فکر ميکني بدون که يه عاشقي
وقتي باهات دعوا مي کنه و راحت دلت رو ميشکونه بدون که يه عاشقي
وقتي خيابونها رو بدون اونکه بشماريشون طي کردي بدون که يه عاشقي
وقتي روي همون صندلي مثل همه نشستي بدون که يه عاشقي
وقتي اون گل رز رو نبوييده پر پر کردي بدون که يه عاشقي
وقتي اون تنه درختي رو که عکسش رو روش کشيدي
از بين بردي بدون که يه عاشقي
وقتي به خودت دروغ ميگي که دوستش نداري بدون که يه عاشقي
وقتي شام نخورده ميري تو رختخواب بدون که يه عاشقي
وقتي با گريه مي خوابي بدون که يه عاشقي

مثل من که يه عاشقم بدونه معشوق

 

تفاوت عاشق بودن و کسي را دوست داشتن 

 

بين کسي که عاشق شده است و کسي که تنها شخصي را دوست دارد تفاوت هائي است. نکات زير به شما کمک خواهند کرد تا اين تفاوت ها را درک کنيد:
1- هنگام ديدن کسي که عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده  و هيجان زده خواهيد شد اما هنگامي که کسي رامي بينيد که آن را  دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي کنيد.
2- هنگاميکه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است ولي هنگاميکه کسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا ( زمستاني زيبا ) است.
3- وقتي به کسي که عاشق هستيد نگاه مي کنيد خجالت مي کشيد وليکن وقتي به کسي که دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد
4- وقتي در کنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد هر چه در ذهنيات خود داريد بيان کنيد اما در مورد کسي که  دوستش داريد شما توانائي آن را داريد
5- در مواجه شدن با کسي که عاشق هستيد خجالت ميکشيد وحتي  دست و پاي خود را گم مي کنيد  اما در مورد فردي که دوستش داريد راحت تر بوده و توانائي ابراز احساسات به او را خواهيد داشت.
6- وقتي معشوقه شما گريه مي کند شما نيز گريه خواهيد کرد و اما در مورد کسي که دوستش داريد سعي بر آرام کردن او داريد.
7- شما مي توانيد يک رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببينيد چرا که حتي اگر اين کار را بکنيد ، عشق همچنان قطره اي در قلب شما و براي هميشه خواهند ماند.

 

مطالب گفته شده اگرچه تا حدود زيادي درست هستند ولي بياد داشته باشيد که مطلق نيستند و اصولا انسانها و احساسات آنها پيچيده تر از اين بيان هاست....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

صدای تو

صدات آوازه بهاره خودت آهنگ نسيم

نفسات ترانه هاي لحظه هاي بي کسيم

حالا که پيش مني زنده شدم بهار بهار

شاديا صف کشيدن توي دلم هزار هزار

من يه خندتو به صد تا دنيا نميدم

يه دقيقتو به صد هزار تا فردا نميدم

طاقت ديدنه اشکاتو ندارم ميدوني

اگه خوب نگاه کني بغضو تو چشمام مي خوني

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست

بين منو عشق تو فاصله اي نيست

گفتم که کمي صبر کن و گوش به من ده

گفتي که بايد بروم حوصله اي نيست

گفتي کمي فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من شعله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت


بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

نگاه دزدكي

مه

در آن زمان كه قلبم به تپش قلبت عاشقانه دل داده بود، تو نگاه مستانه ات را از من دزدي و پلك بر روي هم نهادي و من براي آرامش قلبم پيِ نگاهت مي گشتم كه ديدگانت را باز كني و نظاره گر جسم بي روحم باشي تا با نگاه محبت تو تسكين يابد.

اي بهار من!سر به پايين نهاده بودي و من به زير چشم نگاهت مي كردم،هنگامي كه چشمانت به نگاهم مي افتاد،لبخند مي زدي گويا مي خواستي بگويي نگاه پنهانت را مي بينم. دوست داشتم با گُنگيِ كلام بگويم هنوز عاشقم اما لبخند،عهده دار اين بيان و گويايِ حرفم شد،اما نمي دانم فهميدي يا نه؟

نازنينم!دوست داشتم دستانت را به دستم بگيرم و آنقدر بوسه زنم كه گويا يك عمر به حسرت مانده است،دوست داشتم عاشقانه در آغوش مي كشاندمت و با گرمي احساسم نوازشت مي كردم،اما به حسرت ماندم،ولي در خيال بر آغوشت كشيدم و با حُرم نفس هايت آرام خوابيدم تا با تو بودن را در رؤيا و خواب ببينم.

اي آرزوي من!كسي كه بهانه ات را هر شب و روز مي گيرد منم،اي پرستوي اجر؛دوستت دارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

عشق چيست

((آنقدر با غم رفيقم كه ديگر شادي را نمي شناسم))

عشق، ماوراي زندگي

عشق، پرنده ي احساس

عشق، جرمي بي مدرك

عشق، كنيزي بي مُزد

عشق، سوژه اي براي تنهايي

عشق، مرگ زود رس

عشق، كتابي نخوانده

عشق، گرماي آتشين

عشق، رهگذري با غرور

عشق، حكايت بودن و نبودن

عشق، تولدي ديگر

عشق، علامت تعجب

عشق، همسفري راز دار

عشق، پيمانه ي پريشاني، دلتنگي ، جدايي

عشق، تضاد جدايي

عشق، جايگاهي ابدي

عشق، يعني علاقه ي شديد قلبي

و عشق يعني گريستن.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

به ياد تو

آن ثانيه يي كه عشقت مهمان قلبِ كوچكِ من شد و خانه ي ساده ي قلبِ مرا با ابهَت پذيرفت،عاشقانه سر دادم امروز روزِ پرواز تنهايي ست ، زمزمه كردم تا تو هستي زندگي خواهم كرد.آري! عشق تو مافوق تمام عشق هاي زمين است و من دلداه ي فرش زير قدم هاي تو هستم.

اي عزيز تر از جان،تو با خنده ي مستانه ات مرا ارضاء كردي تا من به زندگي برگردم و جانم را براي تو خرج كنم. حُرم نفس هايت گرمي احساسي است كه از درون قلبت برمي آيد و نگاه جذاب تو حاكي از چشمي است كه پاك پرورش يافته است.كلام تو گوياي اين است كه صداقت پيشگي سنت توست.

اي مهربانم!دل و جانم را فدا مي نمايم تا كمي از محبتت را گدايي كنم و بر زخم سينه ي خويش كه از دوري تو بي قرار است مالم تا درمان شود.اي طبيب دردها! وجودم اسير توست با كمي لبخند از دواي بيهوده محرومم بكن.

اي مرغ عشق!من هم نوايت مي شوم و در قفس زندان تو اسير مي شوم و هرگز تقلاي رهايي نخواهم كرد حتي اگر برايم هزاران استدلال بياورند. من تو را به هيچ ازهر من الشمس ندهم، چون تو روح مني و من بدون روح، جسمي بي جانم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

شعری برای قلبم

بــــــرای مــن نــوشــــتـه
              گـــذشتــه ها گـذشتــه
                             تــمام قصه هام هوس بود
                                                   بــــرای او نــــوشـتـــم
                                                               بـــــرای تـــو هوس بــــود
                                                                           ولــــــی بــرای من نفس بود

كــــاشكی خبــر نــداشتی
              دیـــــــوونـــه نـــگـاتــم
                              یــه مشت خـاك نـــاچــیز
                                                   افـتاده ای به زیر پـــاتـم


 كــــاشكی صـدای قـلبــت 
             نـــبـود صدای قـــلبــــم
                             كاشـكی نــگـــفته بــودم 
                                                  تا وقت جون دادان باهاتم

نوشته هرچه بود تموم شد
           نوشتم عمر من حروم شد
                             نـــوشته رفته ای زیــادم
                                                   نـوشتم شمع رو به بادم
                                                               نـــــوشــــتـه در دلــــم هـــوس مرد
                                                                                           نـــــوشتم دل تــوی قفس مـرد

كاشكی نبسته بودم 
           زنـــدگـــیــمو بــه چشمات
                              كــاشـــكی نخورده بودم
                                                 بـه سادگی فریب حرفـات

لعنت به من كه آسون
           بـــــه یــك نــگات شكستم
                               بــــه ایــــن دل دیــــونـه
                                              راه گــــریـــز و ساده بـستم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

بی وفایی

تنها یک برگ مانده بود

درخت گفت :

« منتظرت می مانم ! »

برگ گفت :

« تا بهار خداحافظ ! »

بهار شد

ولی درخت میان آن همه برگ

دوستش را فراموش کرده بود !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

خودش میدونه که دیوونه وار دوسش دارم

 

اگر ديوونت بود عاشقش باش....

اگر عاشقت بود دوسش داشته باش...

اگر دوست داشت بهش علاقه نشون بده..

اگر بهت علاقه نشون داد بهش لبخند بزن..

اين جوری ميشه که هميشه يه پله ازش پايين تری و اگر يه روز

جا بمونه تازه ميشيد مثل هم...

خودش میدونه که دیوونه وار دوسش دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

دیوانه ی عاشق


 

قلب من
بگذار در اين شبستان سياه براي اولين و اخرين بار
اعتراف کنم که با تمام وجودم و عاشقانه دوستت دارم

 قلب  من

بگذار اشک هايم جاري شوند تا ببيني دوستت دارم و برايت جان ميدهم بگذار خودم را به ديوانگي بزنم تا همه بفهمند دوستت دارم
دوست داشتن عيب نيست ولي حتي اگر هم عيب باشد باز هم عاشقانه دوستت دارم قلب
 من

 

                              

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

سکوت اما از نوع دیگر

بر خستگي شانه هاي درختي تکيه کردم...

 

از چشمان سرد سکوت هنگامي که به چشمانم خيره وار مي نگرد مي هراسم.... خواندم...

 

 کودکي آمد و به سکوتم خواند:

 

« آرام!... خدا خواب است... ديريست خسته گشته... سکوت کن»...

 

سکوت ترک خورده کوير ، مي تواند فرياد باران باشد و زندگي .

 

سکوت سبز درخت مي تواند فرياد ترس باشد و فرار .

 

سکوت شب مي تواند انتظار صبح باشد وآفتاب .

 

اما سکوت آدمي چه ؟ ...

 

سطل سطل آب دريا را به خواب آسمان پاشيدم .

 

تمام روياهايم آبي شد ! ...

 

انگار گوش نكرده اي. دوباره مي گويم. من اين جا نشسته ام كه سر راه هيچ كس نيست.

 

هر چه هست را بر دلم نوشته ام. هزار بار. سيب را هم چيده ام.آمده ام و اين جا نشسته ام.

 

اين جا كه بي كرانه است. شفاف و خيال انگيز. حالا كنار زندگي نشسته ام با عشق.

 

در تمام رگهاي بدنم برايت علائمي گذاشته ام تا اگر خواستي به قلبم برسي ، گم نشوي .

 

 تو چطور ؟ .....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

انتظار

واژه غريبي است

واژه اي كه روزها يا شايدم ماههاست كه با آن خو گرفتم

كه چه سخت است انتظار

هرصبح طلوعي است بر انتظار فرداهاي من

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو نمي دانم؟؟؟

شايد كه روزي بخوانند بر تو عشق مرا

مي دانم روزي خواهي آمد مي دانم

گريان نمي مانم خندانم براي ورودت اي عشق

وقتي به يادت مي افتم به ياد خاطراتت

نامه هايت را مرور مي كنم يك با ... نه .... بلكه صدها بار

وجودم را سراسر عشق فرا مي گيرد

و اشك شوق بر گونه هايم روانه مي شوند

تنها مي گويم هميشه در قلب مني!

مي دان كه باز خواهي گشت.............................مي دانم

به ياد لحظات خوش انتظار و تنهايي

به ياد او و تقديم به او

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

هق هق

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته

 

وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه

 

وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا مي گرفت

 

وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد

 

وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

عشق و دیوانگی

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و

 تباهی ها دور هم جمع شده بودند

 ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت

وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری

 نبود

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش

او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام

داخل گلهای رز فرو کرد

صدای ناله ای بلند شد

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود

 و از بين انگشتانش خون می ريخت

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

ديگه نميتونی کاری بکنی 

 فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام

.  به آدم های عاشق سرک می کشند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

ما هم خدایی داریم

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن

قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه

اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده

زياد تو دست انداز نمون

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده

يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی

پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت

هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

قدرت عشق

عشق،عشق می آفريند       
                                 عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد 
                                   رنج دلشوره می آفريند
دلشوره جرات می بخشد  
                                 جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد می آفريند   
                                   اميد زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفريند    
                                  عشق،عشق می آفريند  

                
   و ازعشق مردن سفريست به سوی خدا  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

بی تو

 

بی تو دلم هميشه تنگ است

بی تودنيا برايم سوت و كوراست

بی تو شبم بی مهتاب است

 بی تو ستاره آسمان تاريك دلم خاموش است

بی تو زندگی بی مفهوم است

بی تو عشق و عاشقی در دلم دوراست

بی تو هوای دلم هميشه ابری است

آسمان چشمانم هميشه بارانی است

بی تو زندگی برايم عذاب است

 گلهای باغ دلم همه خشك و بی جان است

بی تو دريای دلم كويری تشنه و خشك است

آسمان آبی قلبم تيره و تاراست

بی تو عشق از خانه دلم فراری است

طاغچه خانه دل هميشه خالی است

بی تو آرزويی ندارم در دلم ، و تنها آرزويم از خدای خويش بودنت در كنارم است

بی تو غروب ها برايم جهنم واقعی است

و سحرگاه طلوع خورشيد دلم خيالی است

بی تو  مجنونم ، بی تو موجودی پوچم

بی تو جاده زندگی ام بن بست است

 پرنده های آشيانه قلبم همه بی آوازهستند بی تو

 وجودم در اين دنيا بی ارزش است

 نامم در كتاب زندگی خط خورده وفراموش شده است

بی تو دیگر مجالی برای زنده ماندن نیست

   آرزوی من مرگاست 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

تنها تویی در تمام زندگیم

 

  ميدانيد من در اين حال چه فکر ميکنم؟

  فکر ميکنم خداونددر آن بالادرکارخانه آفرينش خود

 چه انسانهايی را ميسازد نميدانم وقتی خداوندشما را با من

 روبرو ساخت چه فکر ميکرد؟

 تو مرا از حريم ظلمت و گنگ نجات دادی.

تو هستی که با خنده هايم ميخندی و با گريه هايم ميگريی.

 تو هستی که به حرفهايم گوش ميدهی و عمق وجودم را 

 درک ميکنی .

 تو هستی که وقتی خطا ميکنم سرزنشم ميکنی .

 تو هستی که به من آرامش ميدهی .

 تنها تو از شادی من لذت ميبری.

 تو هستی که وجودم را پر از عشق ميکنی .

 تنها تو به قصه هايم گوش ميدهی.

 تنها تو به من باور زندگی دادی.

 تو دوست داشتنی ترين من هستی.

 نه نه هرگز از پيش من نرو.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

همیشه دوستت خواهم داشت

مدتی است که اشک هایم....اشک های دلتنگیم...برای تو.....مانند قبل نیست...

دیگر اشکهایم مانند گذشته تسکین دهنده ی گونه هایم نیست....

بلکه مانند شلاقیست که عذابم می دهد.... و من با هر یک قطره آن فریادی به وسعت بزرگی تو سر می دهم...کاش زودتر به پایان برسد...در کدام طلوع و کدام غروب ....؟دیگر برایم مهم نیست...برای دیدنت....مستی دلتنگی هم آرامم نمی کند...دوستت دارم به معنای حقیقی دوست داشتن ...
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی....
فرسنگها...را خواهم پیمود....
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است..
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام


در جوی زمان,در خواب تماشای تو می رویم
سیمای روان,با شبنم افشان تو می شویم
پرهایم ؟
پرپر شده ام.
چشم نویدم
به نگاهی تر شده ام.

این سو....... نه .......آن سویم.
و در آن سوی نگاه
چیزی را می بینم......چیزی را می جویم.
سنگی میشکنم
رازی با نقش تو می گویم.
در میان من وتو فاصله هاست... گاه می اندیشم...می توانی تو به لبخندی...این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری...دستهای تو توانایی آن را دارد...که مرا زندگانی بخشد...
شور عشق و مستی...
وتو چون مصرع شعری زیبا...سطر برجسته ای از زندگی من هستی...
دفتر عمر مرا...با وجود تو شکوهی دیگر...رونقی دیگر هست...می توانی تو به من ... زندگانی بخشی...یا بگیری از من آنچه را می بخشی...

بی تو من چیستم ؟
ابر اندوه...بی تو سرگردان تر از پژواکم
در کوه...گردبادم در دشت...برگ پاییزم
در پنجه باد...بی تو سرگردان تر از
نسیم سحرم..
بی تو ..اشکم...دردم...آهم...
آشیان برده ز یاد...
بی تو خاکستر سردم...خاموش...
نتپد دیگر در سینه من دل با شوق...
نه مرا بر لب...بانگ شادی...
بی تو وحشت هر زمان می دردم....
بی تواحساس من از زندگی
بی بنیاد...کاستن...کاهیدن...کاهش جانم...
کم کم چه کسی خواهد دید ...مردنم را بی تو... بی تو مردم...مردم...
چه کسی باور کرد...جنگل جان مرا...آتش عشق تو خاکستر کرد ؟


تقدیم به عزیزترینم....



 
همیشه دوستت خواهم داشت ...

همیشه دوستت خواهم داشت ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

خیلی دلم برات تنگ شده

دلم براي كسي تنگ است كه

زيبايي روح را مي ستايد

مهرباني را دوست دارد

گذشت را مي فهمد

سادگي را زيور مي داند

وفا را گوهر

دلم براي كسي تنگ است كه

چشمان خيس از اشك را مي بوسد

وبا سر انگشت مهربانش

آبي آسمان را نشان مي دهد

كسي كه به خاطرم آفتابي مي شود 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

دوستت دارم

اگه تو پيش من بودي

از اينجا بر مي داشتمت

مي بردمت يه جاي دور روي چشام مي ذاشتمت

مثل يه گل ، مثل يه شبنم ظريف

مثل يه خواب ، مثل يه روياي لطيف

ميپيچيدم تن تورو ميون گلبرگاي تاك

صد بار به شكر داشتنت سر ميگذاشتم روي خاك

نمي ذاشتم چشماي تو يه لحظه باروني بشه

حتي يه دم ، تو قلب تو غصه اي زندوني بشه

نپرس چقدر دوستت دارم

كه واژه ها خيلي كمه

آخه سزاوار تو نيست

اگه بگم يه عالمه

نپرس چقدر دوستت دارم

ستاره تا رنگين كمون

از اينجا تا شهر خدا

قدر تمام كهكشون                   تقديم به بهار زندگي ام ، تینا 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

only for you

امروز دلتنگ و دلگیر می نگارم

به جز دستهایت کجا را بخواهم؟ که آرامشی نیست

 از این دیر وحشی که چنگال غوغاست مرا بازگردان

سرآغاز بهترینم؛ سلام

روزها در پي هم گذشت؛ خوبي ها رفت و خاطره ها ماند بر يادم

راست مي گويند كه خاطرات ، بدترين هاي زندگي است

اگر خاطره ي خوب باشد حسرت است و اگر بد آن افسوس

تينا جان

.....دير هنگاميست كه آنگونه كه مي خواهم نمي توانم با تو صحبت كنم

دردها  نه؛ حرف ها بر دلم سنگيني كرده

اي كاش در اين هياهوي بيجا اينجا بودي

فرصت هاي ديدار كم است و گذرا. همانند برق و باد از كنار ما مي گذرد

مي خواهم با تو حرف بزنم اما وقتي به زمان مي نگرم مي بينم گذشت و گفتني ها در دل ماند

شايد تو حرفي جز گذر روزهايت نداشته باشي يا اگر داري نمي خواهي بيانش كني، اما من آنقدر حرف دارم كه گاهي هيچكدام پا پيش نمي گذارند و گاهي هجوم واژه ها و جملات بر ذهنم انفجار ويرانگري بوجود مي آورد

.ای خدا تو که آفریننده تمام عاشقای دنیایی یک راهی جلوی پای من بگذار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

قلبم تينا

ديروز واست ۱۰ تا شاخه گل فرستادم . ۹ تا طبيعی يکی مصنوعی يه تيکه کاغذ روش گذاشتم روش نوشتم : تا تموم گلها پژمرده نشه دوست دارم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  | 

جونم

اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمرده بشی گذاشتم خورشيد ترسيدم غروب کنی گذاشتم جونم که اگه خدايی نکرده رفتی منم برم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  |