تبليغاتX
دریای محبتی که غرقم کرد..... - از همه چیز بیزارم

دریای محبتی که غرقم کرد.....

هرکس که تو رو از من بگیره شب تب کنه و سحر بمیره

از همه چیز بیزارم

مرا بخوان به خلوتگه ملکوتيت

که از تکرار خود بيزارم

وچونان طفلی گمشده در آغوش ازدحام

فريادم به هيچ گوشی نمی رسد

مرا بخوان

مرا که تنهاترينم ميان اين همه تن ها

وحتی سايه ام را

در ميان کوچه ها گم ميکنم هر روز

به اين اميد

که او يابد مرا در کوچه ای ديگر

و از تکرار اين بازی بيهوده

سخت بيزارم

مرا بخوان

که تهی وار به هيچ ميخندم

و می بندم تمام خاطراتم را

به پشت ابرهای تيره و مغموم

چه سخت است آن چه را بايد به تو گفتن ندانستن

چنان در بند افكارم

كه گوئي در وراي هستيم جائي دگر دارم

تو را آنگونه ميخوانم كه مي خواهم

نه همچون آدميزادي كه ميداند چه ميخواهد

نه از كوهم ، نه از آبم ، نه ازآتش ...

من از جنس لطيف آدميزادم

من از اين آدميت سخت بيزارم

نميدانم چرايش را ... نميدانم !؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کامران  |